X
تبلیغات
منو ببخش
آری عزیزان به همه بگوئید قلبش دنبال یارش بود وبگوئید معشوقشو دوست داشت ولی فرصت دیدار نبود
سلام به دوستای گلم:خوبید؟

امروز بعد از ۲۳روز برگشتم.برگشتم تا از همه ی اونایی که در طول

عمراین صفحه ی سیاه با من بودن تشکر کنم.صفحه ای که فقط غمهای

 منو تو خودش جا داده.صفحه ای که هر خطش برای من یه

خاطرست.صفحه ای که فقط خودش میدونه تو این مدت چقدر کمکم

 کرد تا بتونم دووم بیارم.ولی دیگه نمیتونم.میخوام برم.برم جایی که

هیچکس منونشناسه.جایی که هیچکس ازم خبری نداشته باشه.جایی که

بتونم آرم وواسه همیشه بخوابم.خوابی که هیچ بیداریی نداشته باشه

مونا جان:گلم.ممنونم ازت.تو یکی از بهترین دوستای من تو این مدت

بودی.منوببخش اگه بدی در حقت کردم.دوستت دارم و همیشه به یادت

خواهم بود.

مینو جان:مهربونم.دلم خیلی برات تنگ شده و میشه.ولی خب راه دیگه ای

 برامنمونده.خستم.باید برم.دوستت دارم.

لیلی بلا گرفته:امیدوارم تو هم غمی رو که داشتی برات سبکتر شده

باشه و بتونی فراموشش کنی.

کبریای گلم:تو منو با نوشته هات تا اون بالاها می بردی.با خوندن متنات

یه آرامشی میگرفتم .ولی.........دوستت دارم.

معصومه جان خواهر گلم:کجایی که خیلی خیلی بهت احتیاج دارم.به

 آغوشت موقع گریه هام.معصومه خیلی داغونم.خیلی.با ذره ذره ی

وجودم میپرستمت.میخواستم بهت زنگ بزنم ولی روم نمیشه.منو ببخش

شادی جان:امیدوارم که در همه ی مراحل زندگیت موفق بشی.من که

تمام زحماتم دود شد.خاکستر شد و رفت هوا.توان اینم که از اول شروع

 کنم ندارم.میدونی که منظورم چیه.

داداش کمار:از لطفی که نسبت به من داشتید ممنونم.

تن ناز جان:از تو هم ممنونم .این تو بودی که باعث شدی من این صفحه

رو راه بندازم و دوستای گلی مثل خودت پیدا کنم.

یکتا جان:از تو هم بابت لطفایی که به من کردی ممنونم.

اینم برای تو که میدونم اینجا رو نمیخونی:

تازه انگار داره باورم میشه من و تو سایه و نوریم

تازه انگار داره باورم میشه با هم و از هم چه دوریم

بین ما پنجره ای وا نمیشه

بین ما قصه ای آغاز نمیشه

بین ما همیشه یک دیواره

تازه فهمیدم حقیقت داره

منی که ساده به خاک افتادم بایدم ساده بدی بر بادم

راستی لعنت به من دیوونه که به قلبمو چه آسون دادم.

میدونم خیلیای دیگه هستند که باید ازشون خداحافظی کنم.ولی اینو بگم که

همتون رو دوست دارم.برام خیلی سخته ولی:

 

                                 تا درودی دیگر بدرود

+ نوشته شده در  85/01/16ساعت 12:0  توسط عاشق دلداده | 

خستم از همه چیز و همه کس نمیدونم....حتی دیگه به خدا هم امیدی ندارم

 

وقتی باهاش حرف میزنم به حرفام گوش نمیده .مگه میشه ؟؟شبانه روز

 

باهاش حرف بزنی  ولی هیچ جوری جوابتو نده ؟؟با التماس چیزی رو

 

 ازش بخوای که فقط خودش میتونه انجام بده ولی.........

 

یا ایهالناس  مگه من از خدا چی میخوام؟؟به خدا قسم چیز زیادی نمیخوام

 

 از همه ی خواسته هام گذشتم.آقا جان من شفای یه مریضو ازش میخوام

 

مریضی که پوست و گوشت و استخونم باهاش یکیه ...مریضی که تمام

 

لحظه های پرپرزدنشو با چشمای خودم دارم میبینم مریضی که همه

 

دکترای دنیا ازش قطع امید کردن ...مریضی که داغون شدن پدر

 

 ومادرشو با چشمای خودم میبینم  هر دفعه  نگاهشون میکنم خورد

 

 میشم غم اون مریض از یه طرف غم پدر و مادر هم از یه طرف.

 

به خدا دیگه طاقت ندارم دارم نابود میشم .اون مریض هیچ کسو نداره

 

 به جز من پدرش و مادرش.یه دختر 26ساله که حتی توانائی بیان

 

درداشم نداره .یه دختر 26 ساله که حتی به اندازه ی یه بچه ی 6ساله

 

هم از زندگیش چیزی ندید.چند شبه تا صبح بیدار موندم و

 

شفاشو از خدا خواستم ولی ........

 

دوستای گلم التماس دعا دارم .خدا منو قبول نداره ولی شما براش دعا

 

کنید.خواهش میکنم براش دعا کنید

 

.دعا کنید شفا پیدا کنه هر جوری که به صلاحشه.

 

دیگه دستامو نمیتونم برای به گشتن حروف به حرکت دربیار فقط اتماس

 

دعا دارم

 

 

                                                                                                        التماس دعا
+ نوشته شده در  84/12/22ساعت 12:25  توسط عاشق دلداده | 
یه پنجره با یه قفس****یه حنجره بی همنفس

سهم من از بودن تو****یه خاطرست همین وبس

                   ................................


وقتي شقيقه هايم از تحمل زخم هاي كهنه تير مي كشند 


 مجبور مي شوم


 به دورترين عزيزترينم


با بلند ترين صدا بينديشم

               

دوستای گلم سلام.ممنونم که به جشن کوچیک ما

اومدید.اول از همه فرارسیدن ماه محرم رو به همه

 تسلیت میگم.امیدوارم حاجاتتون رو تو این ماه عزیز

بگیرید.

راستش یه مدته حال روحیم زیاد جالب نیست به همین

خاطر تصمیم گرفتم تا یه مدت که کارام تموم شه کمتر

 بیام نت اگر آپ کردید حتما خبرم کنید قول میدم بیام.

دوستای گلم از همتون ممنونم تو این مدت واقعا بعد از

 یکی از دوستام با امید به شما عزیزان میام و

 مینویسم.امیدوارم تا آخرش همه با هم بمونیم.منتظر

نظرای خوشکلتون هستم.

پس تا ۵اسفند همتون رو به خدای بزرگ میسپرم.

 

+ نوشته شده در  84/11/14ساعت 13:28  توسط عاشق دلداده | 

 

با هفت تا آسمون پرازگلای یاس و میخک

 

                                         با صدتادریاپرعشق واشتیاق و پولك

 

یه قلب عاشق بایه حس بی قرار وکوچک

 

                                        فقط میخواد بهت بگه: تولدت مبارک

 

سلام دوستان:

 

امروز29/10/1384 و عيد غدير خم  ميباشد.اول ميخواستم كه فردا

 

 آپ كنم ولي ديدم مولام واجبتر از همست!!!!

 

  پس اول از همه خلافت و امامت امام علی(ع) را به همه ی شيعيان تبريك ميگم.

 

خب حالا بريم سر اصل مطلب:

 

همانطوري كه همه اطلاع داريد 2روز ديگه بهمن ماه شروع ميشه و

 

 با شروع اين ماه فرخنده جيب من هم سوراخ ميشه!!!! حتماًَُميپرسيد

 

 چرا؟؟؟خب منم ميگم.اين ماه براي من ماه شاديه چون از اول بهمن تا

 

25بهمن فقط بايد كادو تولد بدم به كيا؟؟؟اينم الان ميگم:

 

1بهمن:مادرعزيزتر از جانم

     

                 

2بهمن: دائي گلم و شادي جون نويسنده ي وبلاگ مارپيچ

 

3بهمن:مادر بزرگ خوبم(مامان مامانم)

 

4بهمن:دختر عموم

                     

 .

 .

 .

 .

11بهمن:خودم(البته پولم نميرسه كه ديگه براي خودم كادو بخرم)

 .

 .

 .

 .

 

25بهمن:اوني كه با يادش بايد آواره بمونم*****پا به پاي باد شبگرد

 

 برم و از اون بخونم!!

                    ba eshgh

خب اين از تولدا.

 

ولي ديروز خيلي اتفاقي يكي از دوستام مجبور شد يه رازي رو بهم

 

 بگه اونم اينه كه نامزد كرده.به جز خانوادش فقط من ميدونم(البته

 

 باباش هم هنوز از چيزي خبر نداره)اي كاش ميشد اسمشو بگم ولي

 

 نميشه كه!!!ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

 

خب دوست گلم عشقم قلبم ميدونم كه مياي اينجا و اينارو ميخوني با

 

 تمام وجودم بهت تبريك ميگم,الهي كه خوشبخت بشي

 

            mobarake

 

خب ديگه جشن تموم شد!!!اميدوارم كادوتونو فراموش نكرده باشيد!!

 

تقدیم به دوستان گلم:

 

                

قربان همهگی شما.شاد باشيد و سر فراز.

 

+ نوشته شده در  84/10/29ساعت 0:30  توسط عاشق دلداده | 

خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد

باغ دلت الهي دشت ستم نگردد

اشک ندامت اي جان از چشم تو نبارد

درياي آرزويت مرداب غم نگردد

بر چهره ات نبينم گردي زنامرادي

از شادي و سرورت اي کاش کم نگردد

جام دلت هميشه لبريز شهد بادا

در ساغرت عزيزم صهباي غم نگردد
                                     

       elahi                         

+ نوشته شده در  84/10/09ساعت 12:27  توسط عاشق دلداده | 

بغض زمان به من مي گويد برو

 نفسهايم به من مجال صحبت نمي دهند

 مي خواهم بروم

 در گوشم زمزمهاي مي شنوم

آري من مي روم و تو مي ماني تا بي من روزها را سپري كني

 خواهي ديد كه چطور لحظه ها را بي تو چه غمناك سپر مي كردم 

آري زمزمه اي به من مي گويد : آيا نمي شنوي كه تو را صدا مي زنند

 از فرسنگها دور تورا صدا مي زنند

 من مي روم وتو مي مانني بدون من

                        ****************************

اول سلام .امیدوارم که همگی خوب باشه.ممنونم که به خونه ی این حقیر

 سر میزنید.من یه دوستی دارم که اسمش شادیه.از دبیرستان تا حالا با هم

 دوستیم.از من خواسته که سفارش وبشو بکنم.از حق نگذریم وب جالبی

داره .بهش سر بزنید.http://maarpich.blogfa.com/.

امیدوارم این دفعه هم با نظراتتون کمکم کنید.ممنون.

راستی از آقا احسان هم به خاطر کمکی که بهم کردند ممنونم

+ نوشته شده در  84/09/28ساعت 12:48  توسط عاشق دلداده | 

تقصيرتونبود..

خودم نخواستم چراغ قديمي خاطره هاخاموش شود!

خودم شعرهاي شبانه و اشك رافراموش نكردم!

 خودم كنارآرزوي آمدنت اردو زدم

خودم خواستم كه.......

         

آره خودم خواستم ولی دیگه نمیخوام.منتظرت میمونم

ولی دیگه برای بدست آوردنت تلاش نمیکنم.منتظر

 می مونم و چشم به راه

+ نوشته شده در  84/09/21ساعت 13:31  توسط عاشق دلداده | 

تا كي دراين خواب تو را جستجو كنم

تا كي با تو بودن را دردل آرزو كنم

 تا كي در اين وادي شبها با اشك ، عقده ي دل خالي كنم

از اندوه مرگ آور قلبم با كه سخن گويم

يا بي تو بي وفايي را در كه جستجو كنم

بگو به من بي تو سحرگاه نام كه را صدا كنم

در كدام آينه نقش چشمان تو بينم

 تا مثل تو آسان فراموشت كنم.

نمیدونم چی بگم.با اولین نگاه زندگیمو باختم.دقیقاً۸/۱۰/۱۳۸۲بعد از اون

 هم طی ۱سال بهش وابسته شدم.بعد از ۱سال هم به خاطر کنکورم دیگه

ندیدمش.تا شهریور امسال(حدوداً۹ماه هر روز باهاش بودم و

میدیدمش) که توی خیابون ایران زمین دیدمش.مثل یه

 جنازه یخ کردم تمام بدنم میلرزید(مثل الان) دوست داشتم باماش حرف

بزنم ولی فکر کردم شاید به لرزش صدام شک کنه.همین شد که در یک

 لحظه تصمیم گرفتم راهمو عوض کنم.بیچاره سر جاش خشکش زده 

 بود.دوستم که از ماجرا چیزی نمی دونست گفت چرا اینجوری

شدی؟؟آشنا دیدی؟؟گفتم نه!!.تا خونه پیاده رفتیم ولی هنوز خوب نشده

بودم.انگار هیچکسی رونمیدیدم.از خودم بدم می یاد که با یه نگاه 

 اینجوری شدم.نمیدونم شاید نباید این حرفارو اینجا بگم.ولی انقدر برای

خودم مرور کردم که دیوونه شدم.

ببخشید خیلی گفتم.بهتره برم.

راستی ممنونم که به من سر میزنید.هرموقع کهupکردید خبرم کنید.

 ممنون

+ نوشته شده در  84/09/12ساعت 14:49  توسط عاشق دلداده | 

 خانه ی دل سرشار از خاطرات قديمی ....

 با تنها چراغی که به ياد تو سوسو می زند....

 فضای آن خاطرات پر از عطر باران ..............

و من تنها.......

 ولی نه در خيال ...

 نه در قصه ...

 بلکه در حقيقت، ياد تو را تکرار میکنم .

شب زيبائی بود آن شبی را که حس کردم ،دل من پر زد......

پرزدو بسوی تو آمد.......

 آن شبی که سر شب تا به سحر بلبل دلم برايت نغمه می زد ....

 هيچ يادت هست؟؟؟؟

yadat haste

+ نوشته شده در  84/09/01ساعت 13:26  توسط عاشق دلداده | 
وقتی نم نم بارون از روزهای رفته ميگه

وقتی قطره ی اشکی از دلی شکسته ميگه

وقتی بوی خاک کوچه شوق کودکی مياره

وقتی باد سرد پاييز تو رو ياد من مياره

به خودم ميگم که بر من چی گذشت

چی برام مونده به جزء يه سرگذشت

خوشحال میشم نظرتون رو بدونم

+ نوشته شده در  84/08/24ساعت 14:58  توسط عاشق دلداده | 

باران چه واژه آشناييست!!! آسمان هم مي گريد آسمان

 تو چرا گرياني؟تو دگر از دست كه اندوهگين و پريشاني؟


ما اگر گريانيم گريه ديگر بخشي از زندگي ما شده

است . تو چرا گرياني؟


تو كه در اوج و بلنداي جهان جا داري تو سزاوار لب

خنداني
ما ز دست دل پردرد گريان شده ايم ما در آغاز تولد گريه

را سر داده ايم


تو كه مظهر پاكي و روشني هستي چرا گرياني؟چرا؟

 

از همه دوستانی که به من لطف داشتن ممنونم

.

+ نوشته شده در  84/08/20ساعت 16:45  توسط عاشق دلداده | 

ابرمي باردومن ميشوم ازيارجدا

چون كنم دل به چنين روززدلدارجدا

 ابروبادومن ويار,ستاده به وداع

من جداگريه كنان,ابرجدا,يارجدا

ديده ازبهرتوخونبارشداي مردم چشم

مردمي كن مشوازديده خونبارجدا

نعمت ديده نخواهم كه بماندپس ازاين

مانده چون ديده ازآن نعمت ديدارجدا

هیچ وقت نمیخواستم که ازش جدا شم با اینکه نمیدونست که چقدر دوستش دارم امیدوارم که هیچ وقت نفهمه اگرم فهمید دیر نشده باشه

_______________________________________________

+ نوشته شده در  84/08/17ساعت 16:44  توسط عاشق دلداده | 
غمت چون کوه بر قلبم نشسته

بلور نازک قلبم شکسته

زراه رفته بازآ تاکه بینی

دلم با غیرتو عهدی نبسته

نامت برایم پایدار........

یادت برایم یادگار.......

عشقت برایم استوار.......

 

+ نوشته شده در  84/08/13ساعت 10:7  توسط عاشق دلداده | 
قفسه سينه که ديدی؟! اگه نديدی ايندفعه دقت کن ، آخه اين قفسه سينه يه

حکمتی داره.خدا وقتی آدم رو آفريد،سينش قفسه نداشت.يه پوست نازک

 بود رو دلش. يه روز آدم عاشق دريا شد.اونقدر که با تموم وجودش

خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا...
پوست سينشو دريد و قلبش رو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه

دلی موند و نه آدمی.خدا...... خدا دل آدم رو از دريا گرفت و دوباره

گذاشت تو سينش.آدم دوباره آدم شد.ولی......امان از دست اين آدم.دو روز

 بعد،آدم عاشق جنگل شد.دوباره پوست نازک تنش رو جر داد و دلش رو

 پرت کرد ميون جنگل.......باز نه دلی موند و نه آدمی
خدا ديگه کم کم داشت عصبانی می شد.يه بار ديگه دل آدم رو برداشت و

 گذاشت سرجاش تو سينش.اما......اما مگه اين آدم،آدم می شد؟؟!!!!اين

بار سرش رو که بالا کرد، يه دل که داش هيچی،با صد دلی که نداشت

 عاشق آسمون شد........... همه اخم و تخم خدا يادش رفت و دوباره

پوست سينشو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون آسمون...دل آدم مثل يه

 سيب سرخ قل خورد و قل خورد تا افتاد تو دامن خدا. نه ديگه..........خدا

 گفت..........اين دل ديگه واسه آدم دل نميشه.....آدم دراز به دراز،، چشم

 به آسمون، رو زمين افتاده بود. خدا اينبار که دل رو گذاشت

سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،يه قفس کشيد که

 ديگه...آها .....ديگه.....بسه...... آدم که به خودش اومد،ديد ای دل

 غافل........ چقدر نفس کشيدن براش سخت شده.....چقدر اون پوست

 لطيف رو سينش سفت شده...دست کشيد رو سينشو وقتی فهميد چی شده

 يه آهی کشيد.....يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست

شد...

بعد هی آدم گريه کرد،آسمون گريه کرد...روزها و روزها گذشت....آدم با اون قفس سنگين_ خسته و تنها_ رو زمين سفت خدا_ قدم ميزد،اشک می ريخت. آدم بيچاره، دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل مرواريد می شد رو برميداشت و پرت ميکرد طرف خدا تو آسمون تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفس رو برداره....اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد... ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه يه شب آدم تصميم خودش رو گرفت...به چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد.ديد خدا زير پوستش يه ميله های محکمی گذاشته.....دلشو ديد که طفلی مثه يه گنجشک اون زير ميزد و تالاپ تولوپ ميکرد.... انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست رو سينش بود و با همه زوری که داشت اونو کند. آآآآآآخ خ خ..........اونقدر دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد
خدا از اون بالا همه چيزم نگاه کرد و دلش واسه آدم سوخت و استخونو برداشت و مالید به آسمون و جنگل و دريا. يهو همون تيکه استخون رو هوا چرخيد و چرخيد_ رقصيد و رقصيد _...آسمون رعد و برق زد.....دريا پر شد از موج و توفان......درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن..... همون تيکه استخون، يواش يواش شکل گرفت و شد يه فرشته.....يه فرشته با چشای سياه مثل شب آسمون.
اومد جلو و دست کشيد رو چشای بسته آدم.... آدم که چشاشو وا کرد ، اولش هيچی نفهميد.هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نگاه کرد.....فرشته رو که ديد.....با همون يه دلی که نداشت، نه، با صد تا دلی هم که نداشت عاشق فرشته شد.... همون قد که عاشق آسمون و جنگل و دريا شده بود.....نه.... خيلی بيشتر...
پا شد و فرشته رو نگاه کرد.دستش رو برد گذاشت رو دلش، همونجا که استخون رو کنده بود.خواست دلشو در بياره و بده به فرشته ، ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نمی اومد........بايد دو سه تا ديگه از اونها رو هم میکند. تا دستشو برد زیر استخون قفسه سينش، فرشته يواش يواش اومد جلو.....دستاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد..
سينش رو چسبوند به سينه آدم........خدا از اون بالا فقط نگاه کرد، با يه لبخند رو لباش... آدم فرشته رو بغل کرد..دل آدم یواش يواش نصف شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم.فرشته سرش رو آورد بالا و تو چشای آدم نگاه کرد...آدم با چشاش می خنديد...... فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست..
آدم يواشکی به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.... اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.... خدا پرده آسمون رو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاشت.....من هم همه آدمها رو بافرشتشون تنها ميذارم..... خوش به حال آدم و فرشتش
 
 
 

+ نوشته شده در  84/08/12ساعت 13:32  توسط عاشق دلداده | 

روزی که احساسم بالغ شد

 روزی که احساسم بالغ شد

دلم با غم همبستر شد

و اکنون چشمانم ابستن است

دوران تنهايی کامل می شود و کيسه ی بغض پاره می شود

و زمان موعود فرا می رسد

زمانی که فرزندی از نسل پاکان پا به عرصه ی گونه هايم مينهد

و کوتاه تر از کوتاه و عميق تر از ژرف زيست ميکند

اشک جوانمرگ ميشود

اما در اين کوتاه زمان زندگی اش به من آموخت

غمهايم را به او و يارانش بسپارم

و زندگی را به هر آنچه سختی است با لبخند آسان کنم

و همچنان بمانم و ادامه دهم !

اشک جوانمرگ شد اما کامل زيست چرا که من از او چيزی ياد گرفتم که

تا ابد يادم خواهد ماند !

+ نوشته شده در  84/08/12ساعت 12:50  توسط عاشق دلداده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عاشق دلداده متولد11/11/1365ودانشجوی مهندسی صنایعه.داریوش,ابی,گوگوش,هایده وپویا رو دوست داره.تهرانیه و.........

نوشته های پیشین
85/01/05 - 85/01/21
84/12/22 - 84/12/29
84/11/08 - 84/11/14
84/10/22 - 84/10/30
84/10/08 - 84/10/14
84/09/22 - 84/09/30
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
84/08/22 - 84/08/30
84/08/05 - 84/08/21
84/08/08 - 84/08/14
پیوندها
سرزمین دور(علی آقا)
آقانیماوآقاشهرام
خواندنیهای شیرین و جالب(مونای گلم)
بغض گرفته
تنها یسنای دنیا
کویر همیشه سبز
asp
دريای دل من (سارای مهربون)
نسیم عشق
شادی جونم(دوست دیرینم)
لیلی عقاب و بروبچ
از شبانه تا ....غریبانه
مینو ی مهربون
ساحل عزیز
آقا نیما
داداش کمار
عاشقانه(یه دوست عزیز)
آقا احسان(ورود دختران ممنوع!!!)
پسر تنهای تنها(nemon)
محبت که گناه نیست(آقا وحید)
تنها تر از سکوت(آقا هومن)
جوک و متنهای با حال(آقا مازیار)
احساس( آقا مجید)
ستارگان موسیقی جهان(آقا مهران)
نامه ای نوشته بر باد(آقا حمید)
asp music
سایت اختصاصی محمد رضا گلزار
سایت اختصاصی کامران و هومن
امين گل پرپرشده ی لی لي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان