![]() |
![]() |
|
| آری عزیزان به همه بگوئید قلبش دنبال یارش بود وبگوئید معشوقشو دوست داشت ولی فرصت دیدار نبود |
|
قفسه سينه که ديدی؟! اگه نديدی ايندفعه دقت کن ، آخه اين قفسه سينه يه
حکمتی داره.خدا وقتی آدم رو آفريد،سينش قفسه نداشت.يه پوست نازک بود رو دلش. يه روز آدم عاشق دريا شد.اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا... دلی موند و نه آدمی.خدا...... خدا دل آدم رو از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش.آدم دوباره آدم شد.ولی......امان از دست اين آدم.دو روز بعد،آدم عاشق جنگل شد.دوباره پوست نازک تنش رو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون جنگل.......باز نه دلی موند و نه آدمی گذاشت سرجاش تو سينش.اما......اما مگه اين آدم،آدم می شد؟؟!!!!اين بار سرش رو که بالا کرد، يه دل که داش هيچی،با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد........... همه اخم و تخم خدا يادش رفت و دوباره پوست سينشو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون آسمون...دل آدم مثل يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد تا افتاد تو دامن خدا. نه ديگه..........خدا گفت..........اين دل ديگه واسه آدم دل نميشه.....آدم دراز به دراز،، چشم به آسمون، رو زمين افتاده بود. خدا اينبار که دل رو گذاشت سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،يه قفس کشيد که ديگه...آها .....ديگه.....بسه...... آدم که به خودش اومد،ديد ای دل غافل........ چقدر نفس کشيدن براش سخت شده.....چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده...دست کشيد رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه آهی کشيد.....يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد...
|
||||||||||||
|
+ نوشته شده در
84/08/12ساعت 13:32 توسط عاشق دلداده |
|
||||||||||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عاشق دلداده متولد11/11/1365ودانشجوی مهندسی صنایعه.داریوش,ابی,گوگوش,هایده وپویا رو دوست داره.تهرانیه و.........
|
|
RSS
|